از بجنورد تا سیریک مامایی که جنگ را به جان خرید تا مادران تنها نمانند
به گزارش فاما کیش، در روزهایی که جنوب کشور زیر سایه جنگ است، مامای جوان بجنوردی چمدان خدمت را بست و راهی بندر سیریک شد تا در کنار مادران آبستن بماند؛ داستانی از ایثار، امید و آرامش در میانه آتش و دود.
خبرگزاری مهر، گروه استان ها- محدثه جوان دلویی؛ دلش از بسیاری بزرگ تر است. شاید در نگاه نخست، دختری دهه هشتادی با آرزوهای فراوان به نظر برسد، اما او مرا به یاد دختران ۱۷ و ۱۸ ساله دهه شصت انداخت؛ همان هایی که روایت بستن زخم ها و مرهم گذاشتن بر پاره های تن
سربازان وطن را تنها در کتاب ها خوانده بودیم و با خاطراتشان زندگی کرده بودیم. اگر بگویم از شنیدن نام «سیریک» در روایت زندگی او، چشمانم از تعجب گرد شد و لحظه ای زبانم بند آمد، شاید شما هم شگفت زده شوید.
یک لحظه با خود گفتم: «سیریک» دقیقا کجاست؟ با لبخند پاسخ داد: نزدیک میناب.
آه... میناب جان!
اما بجنورد کجا و بندر سیریک کجا؟ بارها و بارها، هر زمان که می خواستم روایت سوژه ای را بنویسم، سخن استادم در ذهنم مرور می شد؛ می اظهار داشت: «برای یک گزارش نویس، هر سوژه مانند فرزندش است؛ همان گونه که با فرزندت رفتار می کنی، با سوژه ات هم رفتار کن.»
این دفعه هم نزدیک به یک ماه، از دور همراه «فرشته» بودم؛ درست مانند مادری که دلش مدام نگران فرزندش است. وقتی هنوز در بجنورد بود، در میدان حضور داشت. روزی که قصد رفتن کرد، تصور کردم برای حضور در مراسم بدرقه رهبر شهید آماده می شود.
پرسیدم: «حتماً راهی مشهدی؟ لبخندی زد و اظهار داشت: «نه... باید بروم بندرعباس و از آنجا راهی سیریک شوم. گفتم: نمی شود بمانی؟ فقط دو روز مانده تا آقای شهیدمان را به خانه اش، خراسان، بیاورند.
پاسخش کوتاه اما عمیق بود: مردم جنوب هم چشم انتظار من هستند. آقای شهیدمان دوست دارد امروز همه ما کنار هم باشیم.
از همان لحظه، دیگر دلم به نوشتن داستانهای فراوانی که در ذهن داشتم نمی رفت. تمام دغدغه ام او بود؛ دختری که از بامدادان تا شب نگرانش بودم و هر لحظه زیر لب زمزمه می کردم: «خدایا، عزیزم را به تو سپردم. وقتی به مقصد رسید، اولین تماس را با او گرفتم.
پرسیدم: سیریک چه خبر؟ اظهار داشت: همه چیز خوب است؛ فقط هوا خیلی گرم تر از چیزی است که تصور می کنی. پرسیدم: خبر رسیده باردیگر آمریکا به آنجا دست درازی کرده... خندید و اظهار داشت: غلط زیادی کرده؛ جوابش را هم محکم گرفت. اگر می گویند جنگ، برکت هم دارد، من اینروزها با چشم خود معنای سخنان رهبر شهیدمان درباره ی دهه هشتادی ها را دیدم.
هرچند همین امروز برایم پیام فرستاد: مامان! راه ارتباطی سیریک را زده اند؛ همکارانم نمی توانند به بیمارستان بیایند و من باید جای آنها بمانم...
سکانس اول و «قصه فرشته
مسجد کم کم شلوغ می شد و صف های نماز یکی بعد از دیگری تکمیل می شد. دوستی که همراهمان بود، پرسید: پس از مراسم کجا برویم؟ گفتم: میدان. ناگهان خانمی که مشغول خواندن دعا بود، سرش را بالا آورد و اظهار داشت: آفرین، احسنت! میدان را خوب آمدی.
کمی جابه جا شدم، لبخندی زدم و او آغاز کرد به تحلیل سیاسی روزهای عجیب این سرزمین. میان حرف هایش، از فرزندانش می گفت؛ از این که بالاتر از صد شب است همراه خانواده هر شب به میدان می روند، جز همان شب هایی که دخترش در راه سیریک بود.
نمازمان که به اتمام رسید، «سانازخانم» دخترش، «فرشته»، را نشانم داد؛ دختری که مشغول تعارف چای به عزاداران روضه سیدالشهدا (ع) بود. با تعجب گفتم: وای... این دختر با این قد و قامت ظریف را چطور دلتان آمد وسط معرکه جنگ بفرستید؟
لبخندی زد و اظهار داشت: این دختر آن قدر به این در و آن در زد تا توانست انتقالی بگیرد. از نهم اسفند، آن قدر قربان صدقه من و پدرش رفت، دست ها و پاهای ما را بوسید تا راضی شدیم ادامه طرحش را در سیریک بگذراند.
لحظه ای سکوت کرد و افزود: فقط این را به رویش نیاورید؛ بچه ام از غصه جنگ، نجابت و صبوری مردم جنوب، فداکاری رزمندگان و داغ کودکان میناب، آب شده است. حالا که به مرخصی آمده، باید گان ها و لباس فرم او را برایش تنگ تر نماییم.
قصه فرشته
«فرشته»، دانش آموخته کارشناسی مامایی دانشگاه علوم پزشکی خراسان شمالی، درحال گذراندن طرح خود در بیمارستان بنت الهدی بجنورد بود؛ اما اسفند غم انگیز ۱۴۰۴ و آغاز جنگ، مسیر زندگی اش را تغییر داد.
نهم اسفند، خبرها یکی بعد از دیگری می رسید؛ بمباران مدرسه میناب، شهادت غم انگیز رهبر انقلاب به همراه خانواده شان و حوادث تلخ دیگر.
او هم مانند خیلی از مردم، همراه خانواده راهی میدان شهر شد، اما دلش آرام نگرفت. مدام با دوستان و هم دانشگاهی هایش تماس می گرفت تا بداند کدام منطقه بالاتر از همه به نیروی درمانی نیاز دارد.
یکی از دوستانش اطلاع داد که به علت شرایط خانوادگی، قصد توقف طرح خود در هرمزگان را دارد و بدنبال جایگزین می شود.
فرشته ابتدا با پدرش و سپس با مادرش صحبت کرد و اظهار داشت: جنگ شده است؛ حتما به نیرویی مثل من نیاز دارند. بگذارید بروم. اگر نروم، دلم از غصه می ترکد.
پدر و مادر، با وجود همه نگرانی ها، او را به خدا سپردند و اجازه دادند تا برای انتقال محل گذراندن طرحش اقدام نماید. بندر سیریک، حدود ۶۰ کیلومتر با میناب فاصله دارد. از فرشته پرسیدم: نترسیدی؟
بی درنگ پاسخ داد: نه؛ واقعا کار در مناطق جنگی را دوست دارم و اصلاً هم نترسیدم.
او از روز حرکتش گفت؛ روزی که همراه پدر، مادر و خواهرش راهی بندرعباس شدند و از آنجا مسیر میناب را در پیش گرفتند.
فرشته اظهار داشت: تا موافقت بیمارستان ها برای انتقالی ام صادر شد، بیست وسوم فروردین و آغاز سکوت صحنه نبرد فرا رسید؛ اما من تصمیمم را گرفته بودم و دیگر چیزی نمی توانست مانع رفتنم شود.
میناب مظلوم و تنگه زیبای هرمز
فرشته از میناب برایم گفت؛ از شهری که به تعبیر خودش، غم و مظلومیت از در و دیوارش می بارد.
می اظهار داشت: عکس شهدای غریب میناب در جای جای شهر خودنمایی می کند. به مدرسه شجره طیبه رفتیم؛ جایی که گروههای تفحص و امداد همچنان مشغول آواربرداری و جست وجوی پیکر ماکان عزیز بودند.
او افزود: مردمی از سراسر ایران برای همدردی با خانواده های داغدار میناب آمده بودند. صحنه های عجیبی بود؛ دانش آموزان همان مدرسه، با وجود داغی که بر دل داشتند، مشغول پذیرایی و خوشامدگویی از مردم بودند.
فرشته لحظه ای سکوت کرد و بعد آرام اظهار داشت: رفتن به گلزار شهدای مدرسه میناب و دیدن آن همه قبر کوچک، بی نهایت سخت است؛ آن قدر سخت که دیگر توانی برای گفتن باقی نمی ماند.
تنگه زیبای هرمز
حالا نوبت رسیدن به سیریک بود؛ شهری که دروازه ورود به تنگه زیبای هرمز از سمت دریای عمان به حساب می آید. فرشته تعریف می کند: پدر، مادر و خواهرم مرا تا محل اسکان همراهی کردند. با هم خداحافظی کردیم و همان شب، برای اولین بار صدای انفجار را از نزدیک شنیدم. همکارانم گفتند: طبیعی است، نگران نباش.
او از تنها بیمارستان سیریک می گوید؛ از همکارانی که داوطلبانه از شیراز، خراسان رضوی و دیگر نقاط کشور آمده اند تا در کنار مردم جنوب خدمت کنند.
فرشته ادامه می دهد: بالاتر از هر چیز، به پزشک متخصص زنان نیاز داریم. مسئولیت ما مراقبت از مادران حامله و فراهم کردن شرایط مناسب برای زایمان است.
او سپس یکی از اولین روزهای کاری اش را به یاد می آورد و می گوید: اوایل خدمتم، مادری که بعد از سال ها انتظار حامله شده بود و هم زمان به بیماری شدید کلیوی مبتلا بود، به بیمارستان مراجعه نمود. به علت نبود پزشک متخصص، همراه او شدم و با آمبولانس تا میناب رفتم تا روند درمانش بدون وقفه ادامه پیدا کند.
فرشته می گوید: «در تمام مسیر، صدای انفجارها از حوالی تنگه به گوش می رسید، اما هیچ کدام از ما به عقب برنگشتیم. آن لحظه، تنها چیزی که اهمیت داشت، سلامت مادر و فرزندش بود.
شانزدهم تیرماه، فرشته بار دیگر راهی سیریک شد؛ اما این دفعه، بالاتر از هر چیز، نگران میدان شهید بجنورد بود.
وقتی بعد از چند روز توانستم با او تماس بگیرم، با همان لبخند همیشگی پاسخ داد.
اظهار داشت: اینجا همه همکارانم با روحیه خوب مشغول خدمت به مادران حامله منطقه هستند. ما کنارشان هستیم تا ذره ای نگرانی به دلشان راه پیدا نکند و در شیرین ترین و سخت ترین لحظات زندگی، همراهشان باشیم.
پس از شیفت های سنگینش اظهار داشت: گاهی از بامداد تا بعدازظهر شیفت دارم و باردیگر شب برمی گردم. روز بعد هم عصرکار هستم، اما خدا را شکر می کنم که توفیق خدمت به مردم مؤمن جنوب نصیبم شده است.
از او پرسیدم: با این شرایط، آنجا هم شب ها به میدان می روی؟
لبخندی زد و اظهار داشت: بله، هر شبی که شیفت نباشم، به میدان می روم. مردم اینجا هم با وجود جنگ و بمباران، میدان را خالی نکرده اند.
بعد مکثی کرد و با نگرانی افزود: فقط نگرانم میدان شهید بجنورد خلوت شود. هر شب با خانواده ام تماس می گیرم و از آنها می خواهم حتما به میدان بروند.
خون می دهیم، اما خانه مان را نه
«فرشته» یک سرباز نجیب و عاشق وطن است؛ دختری که در گرمای ۵۸ درجه و هوای شرجی بندر سیریک، همراه دوستان و همکارانش قوت قلب مادران جنوب شده است. اما پشت این ایثار، مادری ایستاده که هر شب، دلش هزار راه می رود.
«سانازخانم»؛ مادری که اینروزها بجای دخترش، تنها در میدان حضور پیدا می کند. او برایمان تعریف کرد: فرشته را از مشهد راهی بندرعباس کردیم. برای بدرقه رهبر شهیدمان، دلمان طاقت نیاورد و چند روزی در مشهد ماندیم.
وی افزود: به حسینیه ای رفتیم که زائرانی از شمال، جنوب، شرق و غرب کشور در آن حضور داشتند. همان جا با دختری هم سن فرشته آشنا شدم؛ معلمی اهل اهواز.
سانازخانم اظهار داشت: از چند روز قبل که آمریکای کودک کش حملاتش را به شهر های جنوب شدت داد، دیگر خواب به چشمانم نمی آید. نه فقط نگران فرشته، بلکه دلواپس همه فرزندان این سرزمین در جنوب هستم.
او افزود: برای آن دختر اهوازی پیام فرستادم و نوشتم اگر می ترسی، از اهواز خارج شوید. پاسخی که دریافت کرد، کوتاه بود؛ اما ماندگار. ما مرد جنگیم؛ خون می دهیم، اما خانه مان را ترک نمی نماییم.
سانازخانم هنگام بازگو کردن این جمله، بغضش را فرو می خورد؛ اما استواری در صدایش موج می زند. او با تاکید می گوید: وظیفه همه ما حفظ میدان است. خدا را شکر می کنم که دخترانم، در پناه امام زمان (عج)، مشغول خدمت به مردم شریف جنوب هستند.
در میان گفت و گو، از مردم جنوب هم با احترام یاد می کند و می گوید: فرشته بارها برایم تعریف کرده مردم جنوب، بخصوص مردم سیریک و میناب، ارادت ویژه ای به شهید امیربهادر مایوان، ناخدای ناو جماران، دارند و همواره یاد و نام او را زنده نگه می دارند.
حرف ها برای نوشتن بسیار است؛ از روزهایی که بوی باروت با عطر تولد درهم آمیخته، از دخترانی که بجای ماندن، رفتن را انتخاب کردند و از مادرانی که با دل هایی پر از اضطراب، فرزندانشان را راهی میدان خدمت کردند.
اما ناگفته ها هم کم نیست.
شاید روزی بتوان همه آن چه در اینروزها بر جنوب و مردمانش گذشته است را بی پرده روایت کرد؛ روزی که تاریخ، از دخترانی مانند «فرشته» خواهد نوشت؛ دخترانی که در بین صدای انفجار، دست مادران را گرفتند تا زندگی، حتی در سخت ترین روزهای جنگ، از حرکت نایستد.
این مطلب فاما کیش را پسندیدید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب